آدم فروش
علي ـ شميسا
هميشه فكر ميكردم كه آدم بايد بر سر كدام سفره نشسته و يا كدام شير مادري را خورده باشد كه شغل آدمفروشي را پيشه خود سازد اصلاً فكر نميكردم كه زماني سرمقاله من از اينگونه تيپ آدمها سر در بياورد. تا اينكه دوستي، مرا فروخت و تازه متوجه مخچه و سيستم عصبي اين عنكبوتيان شدم، يك تيپ روانشناختي بيمارگون و رواني كه در لابهلاي جامعه ما ميلولند. شخصيتهايي عقدهاي و به دنبال تعقيب كه خاصيت رواني حشرات كه هيچ ذهنيتي خيالانگيز مثبتي ندارند و من از حشرات هم عذرخواهي ميكنم. زياد به خود و اطراف خود اطمينان نداشته باشيد. شخصيتهايي با مزاج فيلسوفان و عادت حكيمان و رفتارهايي از جنس جوجه تيغي، ميمون، كفتار و بوقلمون و حشرات موذي با گوشتهايي حرام و تلخ، با شباهتهايي از رفتارشناسي دوستي، بله قربانگوهايي از صفت گرگ كه در كنار تو ميلولند. من ميخواهم سالم بمانم اما آدمفروشها در كتبيه روانم غوغا به پا ميكنند. اختلالات شخصيتي در جامعه ما شديداَ خودنمايي ميكند. در قاموس معاني و الفاظ آدم فروشان عاطفه و احساس فايلي شاعرانه ندارد. آدمفروشان در همه جوامع زيست رواني دارند و با سپاهي از واژههايي كه خرمن احساس را به آتش ميكشند و الفاظ را آنچنان مورد استفاده قرار ميدهند كه فكر ميكني بر شانه شاعري بلندآوازه نشستهاي، اما دريغ كه آدمفروش ذات انساني ندارد. به تاريخ نگاه كن كه چه سرهايي بردار رفته توسط اين صيادان. آدمفروش تصويرايست امروزي از منافق كه درگير ماسكهاي اخلاقي و فلسفي است. آدمفروش فرديست قاتل با نيتي از كشتن كه در مساحت آدمهاي امروزي رفت و آمد ميكند.
آدمفروشان محصول و نماد جاهطلبي و رياستطلبي پنهان است كه فرد از رهگذر خيانت و دروغ به بقاي خود ميانديشد و جز ريا و تظاهر به رفتارهاي خوب رسمي را برنميتابد. فردي پر از مقياس و خطكشيهاي به ظاهر اخلاقي كه هر آدمي را مجذوب خود ميكند. غافل از آنكه در چشمانش نقشه قتل و فروش من و تو را ريخته است . ما بايد به كودكان خود آدرس اين اجسام سرد و يخي را بدهيم تا از كميت و كيفيت اين زائدههاي حيواني باخبر شوند. بالاخره درصدي از جامعه ما به اين بيماري دارند كه انسانيت را از هستي به نيستي ميكشانند. زماني كه تو اعتماد ميكني و در جواب تمام محبتها، تو چيزي جز خيانت دريافت نميكني و جز بهت و حيرت تو را چيز نميزايد و جز به رعايت فاصله و تنهايي و بدبيني به چيزي فكر نميكني. شما حتماً توسط اينگونه حيوانات گزيده شدهايد و چون زخم سالك سالها بر روان شما مانده است. گاهي فكر ميكنم نكند خيانت كردن در بدن عده اي يا فرهنگهايي مفهوم ژنتيكي دارد. آدمفروشان در هر صنفي و فرهنگي و شغلي يافت ميشوند و تو بايد بسيار تيزبين باشي تا اينان را رديابي كني چرا كه اينان با لبخند و واژههاي زيبا به طرف شما ميآيند و شما مسحور رفتار حرافي اينان ميشويد و بعد آهسته آهسته از پيچك رشد شما بالا ميروند و زماني كه شما درخوابيد به فكر مصادره موفقيت شما ميافتند و شما در شعف ديگ آشي كه بار گذاشتهايد هستيد كه ناگهان موشي در آن مياندازند و ادعا ميكنند كه اَنَا شريكٌ و تو مبهوت و حيران كه از كجا خوردهاي و مينشيني و تسبيح ميچرخاني كه تو علت بوده اي يا معلول و به دنبال بند تنبان در رفته خود ميگردي. هستي تو ريزش ميكند، بدبيني تو را فرا ميگيرد، چلچراغهايت تازه روشن ميشود، برچسبهاي سادگي خود را نشان ميدهند، دور تا دور خود را نگاه ميكني، جاي پاي گرگ و كفتارها مانده و تمام ماكيانهاي تو به تاراج رفته است و تازه ياد داستان خر برفت و خربرفت ميافتي. سر در برف نمودهاي و غريزه خود را آب ميدادي و تو ساعتها بيخبر به خيال خود باغچه ميروياندي و قاعدههاي نوراني وضع ميكردي و تو غافل از اين قواعد وحشيها بودهاي. و اين حيوانات چقدر به تو نزديك بودهاند حيوانهايي كه در قاب دوستي و صداقت و شجاعت و هماي سعادت به تو حملهور ميشدند و بعد ميفهمي كه اساسنامه اخلاقي اينان سر از اين ضربالمثل در ميآورد كه ديگي كه براي ما نميجوشد، سر سگ در آن بجوشد. و اين فرض ذهني كجا ميتواند مفهوم عشق و ايثار را درك كند.
خيليها در اين زندگي از فروش و تصاحب ايدههاي ديگران ارتزاق ميكنند و موفقيت براي اينان يعني دزديدن و يا فروش آدميان و يا ايدههاي خلاق ديگران براي جبران حقارتهاي شخصي خودشان. موجوداتي عنكبوتي كه معلق در زمان و مكانند. زماني كه از ديدگاه انگيزهشناسي به آدمفروشها مينگرم، به اين فكرم كه چه سيستم تربيتي اينگونه آدمها را به وجود ميآورد و امروز از بركت آدمفروشان، مردمان از سايه خود هم ميترسند و رفتار خود را در قالبهاي پنهان و گنگ معرفي ميكنند. آدمفروش معتقد است من ديگران را ميفروشم، پس هستم اين تفكر در قالب ارزشهاي خاص عرضه ميشود، گاهي در قالب توصيههاي بزرگان ارايه ميگردد. درصدي از آدمفروشان در نظم و تعريف و تمجيد معاصرند، اما با اين همه ريتم در وجودشان نتوانستهاند اثري ماندگار بر جاي بگذارند. من وقتي به سريال تاريخ آدمفروشان نگاه ميكنم ذهنم با ازدحام آشغال و شغال ميشود پر ميشود از زوزههاي تاريك. حنجره روان من امروز زخمي آدمفروشاني است كه فواصل اعتماد حيات خلوت مرا پر از عصبيت كردهاند و كم مانده بود تمام سيمهاي تلگراف اجتماعي من قطع شود. زير لب شعر آدمفروش را زمزمه ميكنم به پشت پنجره نگاه ميكنم باران ميبارد، سنجهاي آسمان به صدا درآمدهاند دردهاي كهنهام با باران همصدا ميشوند و من بوي باروت را تجسم ميكنم، مواظب تكلم دوستيهاي اطراف خود باشيد.