خليج فارس، همان ايران است

علي شميسا

اين بيشه، كه من بادبادك‏بازي را در آن آموختم و با ياس‏هاي سفيد، قاب براي ذهنم درست كردم و در خردسالي خرد را از آن آموختم و با ماهي‏هايش، گربه‏هاي شهر و محله را غلغلك دادم و با باران‏هايش، به خلسه‏ آسماني رفتم و قلب‏ها را با مثنوي شست و شو ‏دادم، طبيعت آن، سايه روشن انرژي برتر اين جهان است و آوازهاي موسيقي‏اش هميشه باستاني است، سرزميني كه شرقي‏ترين و غربي‏ترين چشم‏هاي زمين را دارد، و دوره‏گرد‏هايش همه آزادند و لهجه‏ها و گويش‏هايش پر از ترافيك لبخند و همحسي است و درخت‏هايش پر از گنجشگ‏هاي تكلم است، و خدا انسانهايي را در اين طبيعت به دنيا آورد كه چهار چشمي مواظب علم‏اند كه خودشان را پي در پي تجربه كنند، و اسم زيبايش ايران است. اين منطقه كه پرندگان روزگاري به آن كوچ مي‏كردند و زمستان خود را در آن مي‏گذراندند و خون نيايش در كوچه‏هايش جاري بود و انسان از حيرت، پر از شعر مي‏شد و آدم‏هايش همه شاعر بودند و هر تابلوي نقاش‏هايش، هزار پرنده را به تصوير مي‏كشيد و اسب‏هايش دلخوش به همين تصاوير بودند و مردمانش هر موقع دلشان مي‏گرفت، شاهنامه مي‏خواندند و اشك مي‏ريختند و پهلو به پهلو، قربان صدقه هم مي‏رفتند و دلشان در دماوند و زاگرس مي‏تركيد و ابرهايشان در بهار بغض مي‏كردند و مي‏باريدند و مردمان را به ستايش و عبادت وا مي‏داشتند، اسمش ايران بزرگ است، سرزميني كه اصالت، هويت، ماهيت و اعتبارش به انديشمندانش بود، و اين شد كه تمام چشم آبي‏ها را به حسادت واداشت، سرزميني پر از عناصر چهارگانه كه هر فصلش تابلويي بزرگ از طبيعت جهان است، پادشاهاني پر از جاهليت و نفسانيت بر آن حاكم شدند كه به عقده‏هايشان مي‏انديشيدند و نوك پيكان ذهنشان جنسيت بود، بالاخره روزگاري نشستند و تصميم گرفتند كه منظومه ذهني مردمان اين سرزمين را عوض كنند، كه گويي كردند؛ اول نبض ما را گرفتند و ديدند ما مردماني مهر طلب هستيم، كه بزرگ‏ترين سرمايه‏مان احساس و دل است، كه زود براي بيگانگان غش مي‏كنيم و فهميدند كه ما مردمان مهربان و خوبي هستيم و مي‏توانند تمام سرخوردگي‏هاي اقتصادي و رواني‏شان را جبران كنند. اينان ايده‏اي را رواج دادند كه آن تزريق اصل بازگشت بود؛ گفتند اگر اين آدميان فقط در ديروزشان اطراق كنند و در وصف ديروز بنشينند و شعر بسرايند و شخصيت‏پرستي كنند، مشكل آنان همه حل خواهد شد. و ما شديم مردماني كه به آينده نگاه نكرديم و در حالمان تنگي نفس گرفتيم و شعرهايمان در تجسم استخوان‏بندي و عزلت‏نشيني در كمر معشوقه ‏ماند و شد يك ادبيات منفعل و منقل نشين، و موسيقي‏مان كه نماد روحيه زندگي مردم است را سختي دادند كه همه‏اش سوز باشد و آه، و به جاي رستم و اسفنديار به شخصيت‏پردازي شعبان بي‏مخ و اسمال تيغ‏زن پرداختند و احساسات مردم را آن‏قدر زخمي كردند كه لبخند انديشه را در پستوي خانه‏شان تجربه كنند و آن‏قدر به پيشاني‏‏شان انگ سياسي زدند كه همسايه از همسايه ترسيد و كتيبه‏هاي خاطرات و تاريخ آنان را به قفس موزه‏هاي خود بردند و آدرس تاريخي اين مردم را در يك بازي گرگم به هوا عوض كردند و پادشاهان در توهم بازي دختركان و دوشيزگان حرمسراي خود، آدامس بادكنكي مي‏تركاندند و نمي‏دانستند روياهايشان را به غارت مي‏برند و نفهميدند در هندسه تمدن جزء سرآمدان هستند و تمام چشم‏ها و زبان‏هاي متحرك را به حراج گذاشتند و با تيغ، تمام گيسوان را بريدند و اين شد كه آنها تعداد دانشگاه‏هايشان زياد شد و ما زندان‏هايمان.

اما امروز، جنازه‏هاي روياها و آرزوهاي‏ ملي‏ام در دستانم باد كرده است، و امواج عصبانيت تاريخي بر من باريدن گرفته است و خرافات، اين افعي تاريخي در جامعه من و تو پرسه مي‏زند و توهمات رنگارنگ را بين مردم تقسيم بندي مي‏كند و نمي‏گذارد هيچ فردي به خودش نزديك بشود و سراسر زندگي‏مان شده است ناله‏هايي كه پي در پي از نهادمان برمي‏آيد و تحمل گرسنگي‏هايي كه تفسير زندگي مي‏شود و فقر كه با آب و رنگ قاطي مي‏شود و به اسم زندگي به مردم فروخته مي‏شود. ايران از كفتارهاي خودماني‏اي رنج مي‏برد كه به زاد و ولد مشغول‏اند و هر كس ايران را ستايش كند او را ابليسي مي‏خوانند. گاهي فكر مي‏كنم براي به‏دست آوردن شناسنامه تاريخي خودمان بايستي مردمان را تاريخ درماني كرد، نه آنچنان كه در ديروزهايمان متوقف شويم و به ستايش و پرستش مشغول شويم، بلكه بدانيم كيستيم تا در سايه تسليم و بي‏هويتي روزگار خويش نمانيم. اگر از نگاه تنگ نظرانه خودماني‏ها بگذريم، گرگ‏ها و روباه‏ها پشت ديوار آبي و خاكي ما پرسه مي‏زنند، شيخ‏نشين‏ها هم كه با دلارهاي نفتي نبضشان مي‏تپد و اعتماد به نفسشان بالا و پايين مي‏رود و امروزه كاري ندارند جز اجاره كردن دختران همسايه، از فرط بيكاري براي سرزمين ما كركري ‏مي‏خوانند، درست است كه ما از لحاظ شهرنشيني و رفاه از آنان عقب‏تريم، ولي ايران هوشمند ــ اگر بگذارند و نيازارندش ــ هيچگاه در اين ركود نخواهد ماند. روزي نزديك خواهد رسيد كه ما از باران و آب بر آنان نازل شويم و در كنار ستاره‏هايشان، ماه تابان شويم و آسمان را از آن خود بسازيم و اين بستگي دارد به اين كه در جامعه عقلانيت، كارت حضور بزنيم. امروز اگر سخن ما خاموش است، از زوزه‏ خودماني و ناخودماني واهمه داريم وگرنه ايراني رعد و برقي است كه سيل، روان مي‏سازد و در تاريخ ديده‏ايم كه چطور ما براي شمشيرها، گردن كشيده‏ايم. امروز، خليج فارس، حوضچه‏اي است كه روان من در آن پاشويه مي‏كند و اطلسي است ماهي رنگ كه نشانگان تاريخي ايراني‏هاست و خيلي‏ها، آوازهاي كودكي‏هايشان از همان تنگه و خليج پا گرفته است و بگذريم كه نشريه‏اي با دلارهاي با نشان شمشير مي‏كشد و احساسات ما را كلنگ مي‏زند و آدرس آن را عوض مي‏كند. او خليج را چه فارس بنامد چه ننامد، چه خواننده‏اي ترانه آن را بخواند يا نخواند، خليج هزار نشانگان فارسي دارد و صبح‏ها انرژي هستي با نام پارس در آن طلوع مي‏كند و ... .

ايران هميشه بزرگ باد!

بدرود.